X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 18 اسفند 1389 @ 02:15

زنی را می شناسم من.....

روز جهانی زن در حالی سپری گردید که با وجود تمامی محدودیت ها و سنگ اندازی ها دید کلی جامعه ایرانی به زنان در تمامی حوزه ها در حال انقلابی بنیادین است و دیدگاه رو به زوال افراطیون مذهبی هر روز بیش از پیش رنگ می بازد . سیاست های نخ نما شده ای که با وجود سه دهه تند روی و پافشاری های متحجرانه بنیانی لرزان و بر آب دارند و دل زدگی ٬ رخوت و بی میلی افراد جامعه تنها ارمغان آن بشمار می رود . 

۸ مارس سال گذشته  در روز جهانی زن از خروج بانوی ادبیات ایران سیمین بهبهانی از کشور جلوگیری به عمل آمد تا شاید عده ای در اروپا از دیدار با یک فعال حقوق زنان محروم گردند . قلم می شکنند ٬ زبان بریده میکنند و دهان ها دوخته  . اما هیچ کس عقیده را به شکستن و بریدن و دوختن به یغما نخواهد برد.

تنبور مست با تاخیری کوتاه روز جهانی زن را به تمامی زنان و  مردان آزاد اندیش ایران خصوصا سیمین بهبهانی نازنین تبریک عرض می کند . به امید روزگاری که چون انسانیت تفاوتی در انسان بودن انسان ها نباشد و به بهای مرد بودن مان خواسته یا ناخواسته به بانویی آریایی ستم نکنیم.

آنروز را به انتظار می نشینیم حتی اگرشب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل در کمین باشد.

شعر زیر ازخانم فریبا شش بلوکی تقدیم به بانوان سرزمین ام .



زنی را می شناسم من

 که شوق بال و پر دارد
 ولی از بس که پُر شور است
 دو صد بیم از سفر دارد


 زنی را می شناسم من
 که در یک گوشه ی خانه
 میان شستن و پختن
 درون آشپزخانه
 سرود عشق می خواند
 نگاهش ساده و تنهاست
 صدایش خسته و محزون
 امیدش در ته فرداست


 زنی را می شناسم من
 که می گوید پشیمان است
 چرا دل را به او بسته
 کجا او لایق آنست؟
 زنی هم زیر لب گوید
 گریزانم از این خانه
 ولی از خود چنین پرسد
 چه کس موهای طفلم را
 پس از من می زند شانه؟
 زنی آبستن درد است
 زنی نوزاد غم دارد
 زنی می گرید و گوید
 به سینه شیر کم دارد
 زنی با تار تنهایی
 لباس تور می بافد
 زنی در کنج تاریکی
 نماز نور می خواند
 زنی خو کرده با زنجیر
 زنی مانوس با زندان
 تمام سهم او اینست:
 نگاه سرد زندانبان!


 زنی را می شناسم من
 که می میرد ز یک تحقیر
 ولی آواز می خواند
 که این است بازی تقدیر


 زنی با فقر می سازد
 زنی با اشک می خوابد
 زنی با حسرت و حیرت
 گناهش را نمی داند
 زنی واریس پایش را
 زنی درد نهانش را
 ز مردم می کند مخفی
 که یک باره نگویندش
 چه بد بختی چه بد بختی!


 زنی را می شناسم من
 که شعرش بوی غم دارد
 ولی می خندد و گوید
 که دنیا پیچ و خم دارد


 زنی را می شناسم من
 که هر شب کودکانش را
 به شعر و قصه می خواند
 اگر چه درد جانکاهی
 درون سینه اش دارد
 زنی می ترسد از رفتن
 که او شمعی ست در خانه
 اگر بیرون رود از در
 چه تاریک است این خانه!
 زنی شرمنده از کودک
 کنار سفره ی خالی
 که ای طفلم بخواب امشب
 بخواب آری
 و من تکرار خواهم کرد
 سرود لایی لالایی

 زنی را می شناسم من
 که رنگ دامنش زرد است
 شب و روزش شده گریه
 که او نازای پردرد است!

 زنی را می شناسم من
 که نای رفتنش رفته
 قدم هایش همه خسته
 دلش در زیر پاهایش
 زند فریاد که: بسه

 زنی را می شناسم من
 که با شیطان نفس خود
 هزاران بار جنگیده
 و چون فاتح شده آخر
 به بدنامی بد کاران
 تمسخر وار خندیده!


 زنی آواز می خواند
 زنی خاموش می ماند
 زنی حتی شبانگاهان
 میان کوچه می ماند

 زنی در کار چون مرد است
 به دستش تاول درد است
 ز بس که رنج و غم دارد
 فراموشش شده دیگر
 جنینی در شکم دارد
 زنی در بستر مرگ است
 زنی نزدیکی مرگ است
 سراغش را که می گیرد؟
 نمی دانم، نمی دانم
 شبی در بستری کوچک
 زنی آهسته می میرد
 زنی هم انتقامش را
 ز مردی هرزه می گیرد
زنی را می شناسم من.....

به امید روزگاری که در ایران ماندن و سخن گفتن و زیستن جزای هیچ جرم کرده و نا کرده ای نباشد.