X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 21 اسفند 1384 @ 11:58

مست می ساز تو سر از پای ندانست

بانگ سحری از تب تنبور بر آمد

عشق آتش سرکش شد و از طور بر آمد

رندانه زدی قصه هجرانی ما را

مستانه به رقص عاشق مهجور بر آمد

نزدیکی جان هاست به هم نغمه ی تنبور

با طرز تو فریاد دل از دور بر آمد

شور طرب انگیز هنر مستی جان شد

از هستی ظلمت زده ام نور بر آمد

غوغای طرب سوز غم این دل پر درد

آهی شد و از سینه ی رنجور بر آمد

آتش به همه هستی این بی خبران زد

سرخ آه دمی کز لب منصور بر آمد

ساز تو غم آواز مرا زمزمه می کرد

فریاد دل از ناله ی تنبور بر آمد

مست می ساز تو سر از پای ندانست

ساقی همه شب می زد و مخمور بر آمد

از نغمه ی تنبور خلیل آتش نمرود

خاموش شد و غنچه ی مستور بر آمد

خورشید خروشید و رخ از پرده به در کرد

خم خانه خراب از شب دیجور بر آمد

دف عربده جو در صف رندان قلندر

از سینه ی تنبور مگر شور بر آمد

ساز تو مرا نای قفس گیر نفس شد

گلبانگ غزل شکوه چنان صور بر آمد

تنبور تو و شعر وفا کرد قیامت

هر مرده ی ماتم زده از گور بر آمد

***

شعر فوق از آقای جلیل قریشی کرمانشاهی  است که در ستایش استاد سید خلیل عالی نژاد سروده اند .