X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 16 آبان 1384 @ 04:20

تجویدی ۸۶ ساله در انتظار آرشه

انتهای این کوچه پیر مرد لبخند نمی زند. زمان ایستاده است و انگشتان کشیده ای که لمس آرشه را حسرت می خورند.


اینجا زمان ایستاده است در انتهای این کوچه. و خانه ای که هنوز به برج شدن تن نداده است. از سال پیش تا به حال که به دیدن استاد علی تجویدی آمدیم چیزی تغییر نکرده است.

در خانه که باز می شود، همان «بی.ام.و » قدیمی خودنمایی می کند. درست مثل سال پیش. درست یک روز مانده به تولد استاد.
روز ها مثل برق می گذرد و تا چشم به هم بگذاری وقت رفتن است. اما استاد صبورانه سال هاست روی تخت فلزی خوابیده است. ملاقات های کوتاهی با او داشته ام . هر بار استاد برایم عزیزتر شده. با صبر و شکیبایی روز های طولانی بیماری را سپری می کند. صبری که هنوز لبریز نشده است.
ضعف عمومی و خستگی توان صحبت را از او گرفته است. با نگاهش حالی مان می کند که از دیدن مان خوشحال است.

« هر غروب نگاهش به در است تا ببیند امروز چه کسی به دیدنش می آید.خانه ما هر روز میهمان دارد کسانی که علی تجویدی را دوست دارند. او به همین شور و عشق زنده است.» این ها را شوکت، همسرش می گوید.
دیگر قادر نیست ویولن بنوازد اما فرم دست های سفید و انگشتان کشیده اش طوری است که انگار یک ویولن نامرئی در دستانش دارد.
تنها تفاوتی در خانه پیش آمده اضافه شدن عکسی از استاد آویخته بر دیوار بالای تخت اوست. همسرش می گوید عکس را یک سال پیش یکی از شاگردان استاد گرفته است. این بار که از اصفهان برای دیدن استاد آمده بود، عکس را هدیه آورد. استاد با مو و لباس سراسر سپید لبخند می زند. روبروی تخت هم عکسی از جوانی استاد بر دیوار است. همسرش می گوید: «الان درست شصت سال و پنج ماه است که ازدواج کرده ایم. من شانزده سالم بود و تجویدی بیست و پنج سال. خانواده ام از این ازدواج اصلا راضی نبودند. پدرم مرد مذهبی ای بودو نمی خواست دامادش ساز بزند. اما من پایم را در یک کفش کردم و گفتم همین را می خواهم. بالاخره ازدواج کردیم ولی عروسی نگرفتیم.»


استاد چشم به تلویزیون که صدایش را قطع کرده اند دوخته و آرام حرف های شوکت خانم را گوش می کند. کمی بعد صبورانه می گوید: «شوکت خانم مرا بلند کن» او آرام به صحبت هایش ادامه می دهد. استاد باز صدا می کند: «شوکت جان می خواهم بنشینم.» همسرش کمی سربه سرش می گذارد و می گوید: «نباید زیاد خودت را خسته کنی.»


میگوید از آخرین باری که استاد به بیمارستان رفت، آرام و قرار ندارم. شب ها نمی توانم بخوابم. مدام می آیم بالای سرش که نکند حالش بد شده باشد. استاد آرام آرام می خوابد و ما اتاق را ترک می کنیم.
آنها سی و شش سال است در این خانه زندگی می کنند. همسرش می گوید روز هایی که استاد در اتاق کارش تمرین می کرد دیگر تا شب او را نمی دیدیم. روی هر گل قالی یک بار آهنگی را که تمرین می کرد از اول تا آخر می زد و روی گل بعدی دوباره از اول.
خانه قدیمی او در یکی از کوچه های منتهی به خیابان شیراز سال هاست خاطره های شیرینی را در خود حفظ کرده. اسباب و لوازم خانه که همه متعلق به سال های دور است، روزهای قدیم را به یاد می آورد. طنین آهنگ های استاد را در خود دارند. استاد امروز هشتاد و شش ساله می شود.